تبليغاتX
افق #page { background: url("images/kubrickbgwide.jpg") repeat-y top; border: none; }

در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط سپیده
چیزی به ذهنم نمیرسد برای نوشتن . طبق معمول ، شهر پرت تر از آن چیزیست  که اتفاق خاصی تویش بیفتد و  اتفاقی هم اگر بیفتد محض شوخی افتاده است بی شک . درس و مدرسه هم گفتن ندارد و معمولا نکته جالبی نیست توی این جور چیزها*  تنها چیزی که این وسط هست و ،  خیلی نمیشود از آن نوشت یک لالمونی جذاب و طولانیست که مدت مدیدیست  گرفتارش کرده ام  ، و در مورد هرچیزی که فکرش را بکنی سکوت . آنهم نه از روی دلیل خاصی و کاملا ملال آور مثل سکوت همیشگی یک بز . و همه چیز از دید یک بز است برایم . و عادلانه نیست واقعا بهار باشد و آدم بخواهد طبق عادت جذاب و مالوف همیشه هی بنالد ...  .

  یکی دوماه پیش یک کتابی را از یکی از آشنا هایم امانت گرفتم برای یک هفته . هنوز پیش من است و بعضی وقت ها یک چیزهایی از تویش میخوانم . اسمش گنج غزل است ، غزل های برگزیده را تویش نوشته اند . 

تنها نکته جالبی که  توانستم در لابلای  غزل های آن بفهمم این است که ناصرالدین شاه به غیر از آباد کردن  مملکت کار دیگری هم بلد بوده  و آن گفتن غزل های عاشقانه و  ...  بوده است ! 

دل میبری و روی نهان میکنی چرا ؟

خود میکشی مرا و فغان میکنی چرا ؟
                                                          گر در خیال مرهم دلهای خسته ای

                                                           زلف سیاه مشک فشان میکنی چرا ؟

تا چند روی خویش نشان میدهی به خلق

راز مرا ز پرده عیان میکنی  چرا ؟ 

کاش بقیه هم حداقل  شعری رو کنند و شعری بگویند و   .

 

* من نمیفهمم خدا با ما چه جوری حساب میکند که انقدر زود زود و فرت و فرت  امتحانات  میرسند  .   خب لابد یک حکمتی تویش هست .  دست کم . چه میدانم .

ای مطرب دل زان نغمه ی خوش ، این مغز مرا پر مشغله کن ...

در تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 توسط سپیده
من یکی با سابقه ی کمی که  دارم در زندگی ، حال و حوصله ندارم از این به بعد را با چیز های چرندی  بگذرانم که همیشه هستند و هرجایشان را بگیری ، از جای دیگری مثل موشک در میروند . 

هی فلانی..!

 زندگی شاید همین باشد ...

                                                                      

  بلا نسبت شما ، خر باش و خوش و حالشو ببر . 

آو پس این منطق که میگن اینه ...

در تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط سپیده
توی نمازخانه مدرسه :

ایشان یک طوری خودشان را سفت گرفته اند ، بعد هی به خود اشاره کنان میفرمایند : من هیچ وقت حرف امثال ایشان را ، بعد اشاره میکنند به یکی از کارکنان مدرسه که تقریبا خارج شده اند ، گوش نمیدهم ؛ چون ایشان چار سال درس خوانده اند ، من ده سال !!

آخه اینم شد حرف ؟ اینم شد منطق ؟ اینم شد استدلال ؟ هان... پس این استدلال و اینا که میگن یعنی این ...

بعد  میگویند که شما که هیچ ، اگر همه ی معلم های شما را جمع بکنند نمیتوانند یک خط از این کتاب های من را بخوانند . اولا مرد حسابی این یک چیز مسلمی است .  

دوما اگر ده تا مثل شما را هم جمع بکنند نمیتوانید یک خط از هیچ کتابی را بخوانید ... ! 

سوما داداش ما که میدونیم توی کتابای شما چه خبره ...( شکلک آی شیطون ...)

 کلا سری بعد از ظهر فشار بیرون و درون بدن بچه های مدرسه با هم برابر نیست ، همه در حال انفجاریم از اظهار فضل های ایشان  . البته حرف های علمی تخیلی هم زیاد میزنند برای تقویت مخیله ی بچه خوب است ...

دست کم من یکی که فهمیدم  این منطق که میگن یعنی چی ...

 

در تاریخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط سپیده
یادم می آید چند وقت پیش میگفتم نمیدانم امسال مدرسه چه طور خواهد بود اما هر طور که باشد کسی توی آن پیدا میشود که وقتی حرف میزند ، از او متنفر باشم ... نمیدانم این را میگذارید پای خباثت من یا  چه چیز دیگری ، اما میبینید که زده ام توی خال ، چون همان روز اول ، طرف را پیدا کردم . از آن بچه هاییست که قاطعانه میشود گفت هرچه باشد ، حداقل بچه نیست !  یکی از دلایل این که من از این یارو خیلی خوشم نمیآید این است که میتواند چهار پنج شبانه روز پشت سرهم  خوب و قلمبه سلمبه و تر و تمیز حرف بزند، مثل مجری هایی که اتفاقا از آن ها هم بدم میآید !! و این از نظر من دلیل قانع کننده ایست و خوب آدم را توجیه میکند .

حالا این ها را گفتم که یک موقعی ، ایراد نگیرید که وقتی میخواهی در مورد چیزی حرف بزنی همین طوری میپری وسط بحث . یا مثلا این که حرف هایت مثل هویچی است که سرو تهش را زده اند ، ممکن است ابتدایش توی جنگل های آمازون باشد .

موضوع این است که  موقع هایی ، که ذکر خواهم کرد چه موقع هایی ، فشاری شگفت انگیز و صد البته بد موقع و بی جا ، فک های زیرین و زبرین آدم را روی هم پرس میکند و خلاص ... یعنی فرقی نمیکند ، که قبلش چقدر حرف زده ای و گوش این و آن را کر کرده ای و همه جور مسخره بازی در آورده ای و دهنت را به همه کج کرده ای و این ها ... کلا مثل سیمی که جریان تویش یهو بخشکد ، تعــــطیل میشوی و  بیا درستش کن .  حالا این چه مواقعی رخ میدهد ... اول ، اگر یک آدم مهم را ببینم همین که بخواهم شروع کنم ، محکم میخورد توی ذوقم و همان دم اول دپرس میشوم .

دوم ، اگر کسی یک سوال مهم بپرسد و بخواهم جواب بدهم . که این یکی را شرافتا نمیتوانم توضیح بدهم . که چه طور میشود .

سوم ، اگر یک نفر تلفن بزند و با من کار داشته باشد ، گند میزنم به همه چیز . چون نمیدانم چه بگویم ، دو حالت دارد . یا انقدر میگویم خب دیگه چه خبر ، که یارو میفهمد و قطع میکند . و یا این که برای این که چیزی گفته باشم یک شوخی مزخرفی میکنم که هم طرف را ناراحت میکنم ، هم خودم را ... که در این حالت هم باز یارو قطع میکند . 

به طور کلی حالت های زیادی وجود دارد که کلید سخن توی دهانم میشکند و دور از جان شما فکر میکنم  یک موجود زبان بسته ام . اما از این حالت ها بیشتر ،  زمانیست که بنده از آن طرف بام افتاده ام پایین . و آن یک موضوع  دیگرست . و ممکن است بعدا حالت های وسیع آنرا بیان کنم .  

در تصویر زیر نمونه ی بارزی از یک موجود زبان بسته را می بینید .

 

در تاریخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 توسط سپیده

کتاب های این ردیف کتابخانه را که بشمری ، سرجمع ده تا نمیشود . که  بیشترشان را خوانده ام .  از این جا خوشم میآید . از بوی صفحات کتاب خوشم می آید . از امروز خوشم می آید . یک کتاب پیدا میکنم از همین ردیف . کتابی که قبلا آنرا نخوانده ام . فکر میکنم تا به حال کسی آنرا ورق هم نزده است . لایش را که باز میکنم توی صفحه ی اولش ، با مداد نوشته شده است : 

                                                                                                        موسیقی صدای خداست

                                                                                             باد مینوازد،

                                                                                                          رود ضرب میزند

                                                                        کوه سکوت میکند و آسمان گاه به وجد میآید !

                                                                           این است صدای نوازش خدا...

نمیدانم قبل از من چه کسی این کتاب را خوانده . کیفم را با عجله برمیدارم و میپرم توی حیاط . تا بحال ندیده ام کسی بتواند طوفان های درونی من را درک بکند . دلم میخواهد بدوم . امروز را دوست دارم . باد می آید . امشب حتما باران می بارد . 

 

                     

دریغ از یک جو ظرفیت !!

در تاریخ جمعه پانزدهم مهر 1390 توسط سپیده
یکی از دوستان من از آن آدم هاییست که وقتی چار نفر دورش جمع میشوند ، به آدم محل نمیگذارد . من هم  اینروزها یکجورهایی شبیه او شده ام . همین که سرم یکم شلوغ میشود رفیق دیرینم را یادم میرود و دفترم را گم میکنم .

پاییز که شروع میشود ، میخوری به تنهایی های عجیب و غریب . میرسی به روز هایی که بی هیچ طلوعی شروع و با چند غروب تمام میشوند . 

هرچند  فکر میکنم این پاییز از ان پاییز هایی نیست که بعد از ظهر هایش  ، خیلی مضحک ماتم بگیرم و دلم برای روزهای چند وقت پیشم تنگ بشود ، اما پاییز است دیگر . باد که بیاید کرک و پرت ریخته است .

اگر بخواهم حرف آخر را درین باره بزنم باید بگویم آدم موجودی است که در هر موقعیتی فکش پیاده است و دست هایش از پاهایش درازتر است و همیشه ی خدا کلی غر دارد که بزند و هر اتفاقی که بیفتد شاکی است .

 

 

میگویند هر اتم کربنی که وجود دارد، حداقل یکبار از ساختار موجود زنده ای عبور کرده است . حالا من این را ربط میدهم به همین قضیه اختلاس ، هر کسی حداقل یکبار درباره این اختلاس صحبت کرده است !! 

به نظر من اولا این مقدار پول ارزشش را ندارد که انقدر شلوغش بکنیم بگذاریم بقیه اش را هم رو بکنند ، بعد .  دوما آدم یا نباید کاری را بکند یا درست حسابی اش  را انجام بدهد . من که از این  اختلاس کنندها خیلی خوشم میآید .  نوش جانشان . چون انقدر جربزه دارند که سه هزار میلیارد پول را میگذارند توی جیب  و  حال میکنند و انگار نه انگار  .  کی به کیه تاریکیه . والا بخدا .

لینک مفید مرتبط یک اختلاس کوچولو از زبان گل آقایی ها

     

و فاتحانه گند زده ام به این تابستان هم !

در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 توسط سپیده
بعضی از روز ها مثل کتابی هستند که وقتی تمام می شود میگذاریش لای قفسه و دیگر نمیروی سراغش . برای من از اول تابستان همین طور بوده است . یعنی اگر کسی بپرسد خاطره ای از این روز ها تعریف کن بی شک مانده ام تویش .

برای نمونه یکروز یکروز از خواب بیدار می شوی . بعد در همان حالت اغمای بعد از خواب میمانی تا شب که دوباره بخواهی  بخوابی ! مثل یک گوسفند بیمار که زیاد دوایش داده باشند و گیج شده باشد ! و تمام وجودت از یک احساس خالی است ، چه خوب و چه بد .

در یک کلام ، همانی هستی که دویده و خورده است به شیشه و آرام دارد میاید پایین . کلی هم دهانش سرویس شده است .

دلم تنگ شده است برای این که یکروز صبح بیدار بشوم و باران بزند به پنجره و زندگی ویراژ برود توی وجودم ! بعد چای بخورم و بخارش صاف بخورد توی صورتم .

میگذرانی بی آنکه چیزی فهمیده باشی . بیآنکه چیزی به دست آورده یا حتی از دست داده باشی . و روزها مثل یک دسته کاغذ که باد با خود میبرد تمام میشود ، و همان بطالت همیشگی .

 

در تاریخ شنبه پانزدهم مرداد 1390 توسط سپیده

مثل این

گفت برو همان نامجویت را گوش بده قاطی این ها نشو . و من ندانستم این هایی که میگوید یعنی کی ها . اما راست میگفت . صفحه ی جالبی داشت ، سنش را مشخص نکرده بود . همه ی حرف های پروفایلش مثل تعاریف تولستو بود از فقر ، حتی جملاتش  . 

گفت هی !! تو مثل بچگی های منی .  و همین .  وقتی کسی میگوید مثل "بچگی های من " یعنی فعلا کودنی . این چیز ها را هر گوساله ای میفهمد و از گوساله آنطرف تر موجودی نداریم . از آن آدم هایی بود که میشد اسمش را گذاشت "هرجایی" . حرف هایش عمیقا حقیقت بود .

معمولا به این آدم ها میگویند دیوانه . 

 

در تاریخ دوشنبه سوم مرداد 1390 توسط سپیده
 تند تند رکاب میزنم . رکاب میزنم و باد میپیچد توی روسری ام . بعد ، از توی ظلمت درختان آن طرف احساسی فوران میکند ، میآید . امشب از تاریکی محض اطراف نمیترسم و نمیترسم از این که له بشوم کف پارک ! رکاب میزنم و خنکای قشنگی میپرد توی حلقم . سرفه میکنم ، مثل خنده های عمویم!! پا میزنم و سرفه میکنم انقدر که تهی شوم . روز توی هیچ پارکی نمیشود از این کار ها کرد . و من این عصیان احمقانه را نمیفهمم . دیگر نمیترسم از تاریکی مبهمی که  در شاخ و برگ درختان آن طرف عجین شده . پا میزنم و به دنیایی که توی چشم هایم نمایان شده ، فکر میکنم . که نیمه شبی مثل امشب ، فرصت ظهور پیدا کرده و نسیمی میپیچد توی روسری ام .پا میزنم فکر های غریبی میآیند توی سرم و این که دوچرخه سواری به هجوم این افکار برهنه نمیارزید .

من نمیتوانم این احساس طغیان کرده را در یک دوئل نابرابر سرکوب کنم ، و دلیلی هم نمیابم . و من خسته ام از این مفاهیم تکراری .  میشناسم جوانه ی سبز و آزاد این احساس را ، و میترسم از آن .

 


 

از زیر خط فقر کمی آن طرف تریم !!

این جا همان تعداد معدودی هم که موسیقی میدانند به جای این که این اوضاع قمر در عقربی را سر و سامانی بدهند ، درگیر اختلاف شده اند . یعنی در اصل شده اند شمشیر دو سر !! که با یک سر خود را ناکام و با آن یکی ، دیگری را ناکار میکنند !

البته مشکلات مربوط به این مبحث را میشود از جهات گوناگونی بررسی کرد که بقیه جهاتش ، با بقیه !!

چند وقت پیش شنیدم سایتی تاسیس شده که قرار است محفل موسیقی بشود. اما حالا حتی تویش نظر نمیتوانیم بدهیم که ، کو پس؟؟!

 

در تاریخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 توسط سپیده

آه ای زندگی منم که هنوز ،

با همه پوچی از تو سرشارم .

زندگی میکنیم . وسط ظهر بیدار میشوم . آفتاب مثله لنگه کفش پرت شده است توی سرم . بعد هی سرم را میکنم زیر پتو . طفره میروم . از عزراییل نمیشود فرار کرد ، از این روز ها هم .

دختر پنج ساله یکی از اقواممان این جاست . از آن بچه هاییست که بیشتر از سنش حرف میزند و من از این بچه ها بیشتر از هرچیزی بدم میآید . این که قلمبه سلمبه  حرف میزند مهم نیست . این که خیلی حرف میزند مهم است . تازگی ها از هرچیزی که ممکن است ، دلیل بر بد شانس بودن من درمی آید مثلا این بچه چند ساعتیست که چسبیده است به من . از عروسکش شروع کرد و رسید به کابینت سازشان . بعد وسط حرفش ، پهن شد کف اتاق . و من از این بابت که چند دقیقه ای ساکت خواهد شد ؛ حقیقتا خوشحال شدم . و بعدش گفت که کابینت سازشان خنگ است و همه چیز را یادش میرود و کابینت اضافه ساخته است یا همچین چیزی . حرف میزند و حرف میزند و چشم های معصوم قشنگش میچرخند و مثل خواب های وحشتناک خیلی وقت پیشم ازشان میترسم !

هر چیزی به نظرم مضحک میرسد .  ساعت های مبهمی میرسند و من حتما سرم درد میکند . بعد از پشت پنجره همه راه میروند . همه میخندند . من آویزان از احساس تهوع آوری ، بین ماندن و رفتن معلقم   . بعد گوشه های اتاق تاریک میشود . شب میشود . باز پشت پنجره ها همه هستند همه میخندند . از آن شوخی های چرتشان میکنند و خوش هستند . و بعد از حسادت ویژه ای برایم خنده دار میشوند . تا نیمه شب ، مثل مقروضی که دین خود را ادا کند ، لحظه هایم را پس میدهم و بعدش خوابم نمیبرد . دمدم های صبح ، مثل کسی که از خود گریزان است ، قبل از آنکه یادم بیاید هنوز نخوابیده ام ، میخوابم . بعد از ظهر ، روز ، مثل ماموری ایستاده است بالای سرم و همه جا مثل جهنم داغ است و با هیچ کس آبم توی جویی نمیرود و... زندگی میکنیم .     

در تاریخ شنبه هجدهم تیر 1390 توسط سپیده
دوستت می دارم!
چونان بلوطی که زخم ِ یادگار ِ عشقی برباد رفته را!
ستاره ای که شب را
برای چشمک زدن!
و پرنده ای اسیر
که پرنده ی آزادی را!
تا رهایی به بار بنشیند،
آن ْ سوی حیرانی ِ میله های قفس!

"یغما گلرویی "


 

دوستت می دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امسال بهار دسته جمعی ، میخوایم ، بریم ، معدن...

در تاریخ یکشنبه پنجم تیر 1390 توسط سپیده
 

گریه کن ، گریه قشنگه .

 

+ بیخودی شلوغ نکنید . الان میرفتیم سوریه و مالزی حذفمون میکردن ، خوب بود؟ هر چیزی که اتفاق میافته ، مطمئن باشید بدترشم میتونسته اتفاق بیفته ... !!

+ آی کره شمالی کجایی یه حال اساسی به اینا بدی .

+ در هر موقعیتی که هستید شکر گزار باشید که جای منصوریان نیستید . اینم دید مثبت.

 

حتما روزگار عجیبیست . اینم گفتن داره .

روزگار عجیبیست نازنین

در تاریخ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 توسط سپیده

عرض بشود که توی تاکسی نشسته بودم  ، که یه ماشین بوق قشنگی  چپ و راست بوق میزد . منم فکر میکردم حتما کامیونی هجده چرخی چیزیه داره بوق میزنه و رانندشم از اون آدماس که فکر میکنه باید از بوق ماشین حداکثر استفاد رو کرد .  هی توی دلم به راننده کامیونه بد و بیراه میگفتم . پیاده شدم  تاکسیه یه بوق زد و رفت... نگو سوار کامیون شده بودیم و نمیدونستیم . روزگار عجیبیست نازنین که وقت سوار شدن سوار تاکسی ، و وقت پیاده شدن از کامیون پیاده میشوید  .

 

گران قیمت ترین تاکسی دنیا


+یادش بخیر... یک روزگاری ، ولو میشدیم جلوی تلویزیون ، فیلم می دیدیم و کیف میکردیم . حالا ، جلوی تلویزیون گریه می کنیم و رنج میکشیم و داغ میبینیم ...

+ آن موقع ها جوان بودیم و کله مان باد داشت ... به هم پز میدادیم که از این نظر های" به من هم سر بزن و این ها" بدمان میآید . جوان بودیم دیگر . نمیفهمیدیم . حالا همین ها آرزوی قبل از خوابمان شده اند .

البته همه ی یک دورانی از زندگیشان کله شان باد دارد و تاب دارد و ...

سیگار میکشی؟

در تاریخ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 توسط سپیده
توی ایوان نشسته ام . روی صندلی کنار کباب پز . امروز بیخود و بی جهت بیکارم . کبریت کنارم را بر میدارم ، یک بار سرش را میکشم روی گوگرد ، دو بار ، سه بار . روشن نمیشود ، پرتش میکنم پایین . یکی دیگر در میآورم زودی روشن میشود ، از آن کبریت های سرش بشو است .

دستم را طوری میگیرم جلوی دهنم ، گویی که سیگاری را . کبریت را میآورم جلو . بعد آنرا طوری تکان میدهم انگار که سیگارم را روشن کرده باشد و بخواهم خاموشش کنم ، پرتش میکنم پایین . اخم میکنم ، مثل مردهایی که حین حرف زدن با دیگران ، پکی میزنند و اخم میکنند . دستم را میاورم پایین دست دیگرم را مثل وقتی که بخواهی سوسکی را پرت بکنی به دست دیگرم میزنم  ، مثلا خاکستر های سیگار بریزد . پیش خودم میگویم اگر کسی مرا ببیند ، حتما فکر میکند ، سه چار تخته ای کم  دارم .

حالا مثل سیگاری هایی که توی روز دوبسته را یک نفس میکشند و حالشان که به هم خورد ، تصمیم میگیرند ترک کنند سرم را تکان میدهم ، دستم را بالا می آورم انگار که بخواهم چیزی را پرت کنم پایین .

هیچ وقت به این فکر نکرده ام ، این چیزها توی سر چه کسی میخورند . چند وقت پیش کلی پوست پسته ، از پنجره انداختم پایین ... بعدا فهمیدم توی سر  از همسایه مان  که پایین ایستاده بود ، خورده اند . باید تربیت شوم .

آرزو های من همه یک جور هایی عجیب غریب اند . یکی از آرزو های من این است که ، یک موتور پرشی ، از این موتور های شاسی بلند داشته باشم ، که پشتش بنشینم و سیگار بکشم و مثل سوپر ستاره های فیلم های مکزیکی گاز بدهم . حتی دوست دارم وقتی گاز میدهم  ، آفتاب بخواهد غروب کند . توی همه فیلم های مکزیکی و آمریکایی حداقل یکبار غروب آفتاب را نشان میدهد *

دیگر زیادی روی این صندلی نشسته ام . خسته شدم . آفتاب طوری میخورد توی سرم که احساس میکنم ، از آن  آفتاب پرست هایی هستم که توی کوه ، چشم هایشان را تا نیمه میبندد ، انگار که خودشان هم از این زندگی سگیشان خسته شده باشند . برای این که تله فیلمم کامل بشود ، چشم هایم را هم تا نیمه میبندم . نمیدانم تا اندازه دلخواه شبیه آفتاب پرست مذکور شده ام یا نه ...

وقتی این طوری آفتاب میخورد توی سرم ، رنگدانه های پوستم فعال میشوند ، از این وقت ها خیلی خوشم نمی آید . بلند میشوم به در که نزدیک میشوم پرده را کنار میزنم میروم توی هال . فکر میکنم شبیه شخصیت اصلی داستان بیگانه (آلبرکامو) شده ام . اگر اشتباه نکنم ، مکزیکی بود ، موتور پرشی هم داشت ، یا اگر نداشت ، حداقل سوار شده بود ، چیزی شبیه این را توی داستان خوانده ام . داستانش را خوب یادم نمیآید . پدرم میگفت داستان چرتیست .

همه میگویند ، من درک شبیه شناخنتی ندارم ، یعنی وقتی میگویم این دو نفر شبیه هم هستند ، هیچ شباهتی به هم ندارند . مثلا وقتی میگویم تاج و علی دایی با صرف نظر از مدل مو به هم شبیهند ، میخندند ...

 


  

 * البته من خیلی فیلم مکزیکی و این ها نمیبینم بیشتر شبکه پنج را نگاه میکنم . 

سیستم نظر خرابه ؟!

غم میخوریم

در تاریخ یکشنبه هشتم خرداد 1390 توسط سپیده
آقا دارم بعد از امتحان میام خونه ، وسط این گرما ، دیدم یه نفر یه چیزی داره دور سرش میچرخونه میدوئه ، رفتم تو فکر ببینم میخواد چه کار کنه ... اون چیزرو کوبید تو سرم مثل میگ میگ فرار کرد ... اینم زندگیه داریم؟!! به خدا مردم حیوان رو اهلی کردن نمیدونم بعضی آدم ها کی میخوان متمدن بشن ...یارو با سگش میره گردش کلی هم کلاس داره سگش تازه عینک دودی ام میزنه . میگم خوبه حالا میریم امتحان بدیم اگه بریم گردش ...غم زمانه میخوریم طاقتشم داریم مقاوم گشته ایم ... درین پست صرفا خواستیم بنالیم . نالیدنی زیاد است مثلا همین نحوه برگزاری امتحانات .

کمربند، از نوع ایمنیش...

در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 توسط سپیده

به دنبال الزامی شدن بستن کمربند ایمنی برای سرنشینان عقب خودرو ، من موندم حالا که همه چی حله ، پس تکلیف گوسفندای پشت وانت چی میشه... چه فکریه ... لابد برای اونام طرح "دوگوسفند یک کمربند " اجرا میشه ...

به سلامتی دیگه شاهد " سیصد و بیست و چهار نفر ، فقط در یک خودرو " نخواهیم بود . (سیصدو بیست و چهار که هیچ ، من مطمئنم این ماشینا قابلیت حمل مسافرای کشتی نوح (ع) رو هم داشتن...) شما فکرشو بکن با استفاده از تکنیک "پرس روی شیشه"  میشه چــــــــــند نفر رو توی یه ماشین جا داد ....؟

خلاصه این که همه چی حله . فقط یه چیزی اونم این که ما دیگه نمیتونیم خاموادگی جایی بریم . چرا که تکنیکه پرس روی شیشه  منتفیه ، صندوق عقبم که کمربند ایمنی نداره !! پس  یه نفرمون باید دنباله ماشین بدوئه ... که اگه اون یه نفرم به طور چرخشی از بین خانواده انتخاب شه و  بدوئه دنباله ماشین ، اتفاقا برای ارتقا سطح سلامت خانواده مفید هم هست ... یکی دیگه از فواید این طرح اینه که قبل از وقوعه احتمالی یه سانحه  که ممکنه منجر به مرگ بشه ، این کمربند میافته دور گردنت و راحت میشی ، خلاص... عکس زیر بیانگر این موضوعه دقت بفرمایید... نفر سمت راستی با استفاده از این مزیت استفاده از کمربند  ایمنی فوت شدن ، بقیه توسط سانحه رانندگی...

متشکرم!!

در تاریخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 توسط سپیده
"نوزاد که بودم به سر حدی از سخنوری رسیده بودم که لاف بزنم...یادش بخیر!! "

میخواستم از معلمامون به خاطر زحمت هایی که طی سال  کشیدن ، تشکر کنم ، زبونم قفل میشد میچسبید به سقف دهنم به دندونم ... چه میدونم ، به صندلی ...!! قرنی یه بار از این تصمیمات میگیرم... خلاصه انقدر من و من کردم که خودشون دریافتن گفتن فعلا در خدمتت هستیم انقد خودتو اذیت نکن... !!  حالا با توجه به گلی که کاشتم میگم ای کاش همین  قرنی یه بارم از این تصمیما نمیگرفتم !!! 

حالا  این هیچ ... از کلاس بغلی میان میگن ، از ما یه تشکر بکن   لا اله الا الله ...!!  به هر حال ما خلوص نیت داشتیم ، قسمت نشد !! از من به شما نصیحت (البته در حدی نیستم) وقتی میخواید یه کار غیر معمولی انجام بدید (این کار برای من حکم یه کار فوق العاده رو داشت...)  حتما به قابلیت هاتون فکر بکنید ... من در اون موقعیت دوست داشتم عین مارمولک استتار بکنم ،از معرکه بگریزم... آخه بگو بلد نیستی مگه مرض داری ... سر این رشته دراز است . برای این که بفهمید ما هم دورانی عین بشر بودیم مراجعه بفرمودیه *به خط اول...


*  این دیالوگ یکی از شخصیت های مورد علاقه من است ، غرضی در خراب نمودن زبان فارسی ندارم!!

 

بعضی وقت ها فکر میکنیم برای لذت بردن از طبیعت باید بکوبیم بریم فلان جا . اما همین تپه بغل گوش ما ... خلاصه این که جزایر قناری هستی ول کن بیا تپه بغل گوش ما رو بچسب...!!

 

 


پی نوشت : بیا حالا هی بگو فلان جا درصد رکودش چنده...دچار رکود گشتیم رفت.  پشه کشی چیزی داشتید خریدارم اگه از اون فوق تکنواوژی هام باشه که شوک الکتریکی دارن چه بهتر...

جریان چیه؟

در تاریخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 توسط سپیده

یه نفر ما رو در جریان بذاره ... این سال تحصیلی که میگن چجوریه؟! یه ساله که وسطش دو دوره امتحانه ، یا ، دو دوره امتحانه که وسطش یکم درسه(درس؟!)....؟!  من که نوفهمم ، شما بذار پای نفهمی من

 


همیشه شیفت صبح زنگ آخر همه جمع میشن در مورد نهار حرف میزنیم .  احساس هایی که در اون لحظه به آدم القا میشه  ، ردخور نداره ...!! ( یه بار یه احساس  بدی بهم دست داد ، که در حد بسیار جالبی منو گوشه گیر کرد ... رفتم خونه دیدم عدس پلو داریم !!!)

 دوستم میگفت نهار شویت پلو داریم ،  در مورد ذرات معلقی که توی شویت پلو هست ، باید به خدا توکل کرد ... چه در مورد ذرات معلقی مثله پیاز و از این جور چیزا... و چه در مورد ذرات معلق تری به اسم گوشت ...!! در هر صورت باید توکلت به خدا باشه !! آدم با خداییه...!!

خود درگیری محض

در تاریخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 توسط سپیده
انصافا توی این موقعیت که دور آدم ، به طور ناخودآگاه روی دور آرام است ، مثلا چیزی توی مایه های لالایی ، هیچ موجودیاز این فکر ها نمیکند...

دارم فکر میکنم ، فردا بگویم چندم شدیم..؟! خاکبرسر همه ی فکر هایم هم ، تابلو هستند ... چاخان کردنم هم مثل فکر کردنم تابلو است ، تا میآیم چاخانی بکنم همه میفهمند... تکان میخورم ، تختم جیر جیر میکند.یک بار نشد من را توی این رختخواب سکته ندهد ... نمی فهمم چرا من به این صدا عادت نمیکنم ! هر بار که جیر جیر میکند ، میچسبم به سقف... اما بعد از مدتی درمیابم که این صدای تخت است ، چیزی نیست .

 دوباره فکر میکنم ... همیشه وقتی زیاد به یک موضوعی فکر میکنم ، دچار خود درگیری محض میشوم! الان به این نتیجه رسیدم که فردا هرکسی پرسید چندم شدید ، بزنم توی دهنش ...!! واقعا نتیجه قابل قبولیست ، دستم را میگذارم زیر سرم ، با خیال تخت میخوابم ...

صبح زود...

 همسایه ما یک خروسی دارد ، همه هست آرزویم یک روزی دستم بهش برسد ... تایم سرش نمیشود ، هر وقت حنجره بطلبد میزند زیر قوقولی قوقو ... دوست دارم همین الان بپرم روی سرش . بدبختی اینجاست ، صبح زود ها هم همه ی کار های آدم مثل حرکات آهسته است . از خواب بیدار شدن من ، همیشه با یک مکافات ویژه ای همراه است . الان نیم ساعت است به این گوشه زل زده ام که چشمم روی غلتک بیفتد ...

 

بالاخره...

 

الان ، اگر اول میشدیم ، رتبه ای چیزی میاوردیم ، شرط میبندم یک نفر  نمیپرسید چندم شدید...!!

شانس ما از این شانس های کوانتومی است ، بعضی وقت ها فکر میکنم از توی شانسی درش آورده ام ...!!!!!!

 

میگوید : چندم شدید ؟

من : زل میزنم توی چشم هایش لبخندی از نوع بدبختانه اش میزنم....ای خدا نمیفهمد...!! 

میزند زیر خنده ... میگوید مثل گربه شرک شدی! میگویم لطف عالی مستدام ...  

 

بگذارید سوالی بکنم ...!

در تاریخ شنبه سوم اردیبهشت 1390 توسط سپیده
کوچک تر که باشی ، باید حرف گوش کن هم بشوی...!

یک سوالی توی ذهن من نمیگذارد این قانون کوچک تری - حرف گوش کنی ، به طور کاملی منحقق بشود...

* من مانده ام اگر فردا هم روز خداست ، پس چرا میگویند کار امروز را به فردا میاندازید ...؟

الان که فکر میکنم ، یک احساس مشکوکی  به من میگوید ، از این حرف گوش کنی ما کوچکتر ها ، سوء استفاده شده...!!

الان که بیشتر فکر میکنم می بینم ، گل های یکی دو پیرهن بیشتر پاره کرده ، در این مورد با هم به نتیجه نرسیده اند...!! این است که ، بزن ، بکوب ، هر کی برای خودش ، شده است ...

هیچ فکر نکردند ، من حالا توی این موقعیت ، با یک  احساس فورانی  مبنی بر حرف گوش کن بودن ، با این کتاب ، با این امتحانات توی راه ... من باید با کدام ساز برقصم ...؟!

آخه چرا من را توی این موقعیت قرار میدهند  ... ! 


+ " برای رسیدن به اهداف گروهی بزرگ ، باید از علایق شخصی گذشت ."

از آنجا که علایق شخصی من درسه () و اهداف کلی ما مسابقه والیباله آتیه ، با هجده چرخ از روی علایق شخصی مون گذشتیم... 

توجه : اهداف کلیمون هم ، تریلی کش شدند...!

هوای کوی یار

در تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 توسط سپیده

چشمم قورید و دلم گرفت . نفس تنگی ام دارم تازه ...!!

زکوی یار میاید نسیم باد نوروزی (؟)

ازین باد ار مدد خواهی ، بدون ماسک برو بیرون . ببین چجوری حالتو بگیره...

درین هوای قشنگ به چشم های من بیشتر از ابرای باهار امید هست !! چی بگم که نمیتونم حرف بزنم (به یاد استاد شهریار )  

 

کلا دپرس گشته ایم درین هوای بهاری ،جای شما خالی... البته این هوا کل منطقه رو گرفته همونطور که چیزایی دیگه !! فقط یه چیزی ، شما که حواس همه چیزتونو دارین ، لطفا حواس این هواهاتونم داشته باشین همین جوری تا وسط کشور ما دوییده...

یهو دیدین یه نفر اومد گفت این هوا ها خرید امساله!!! 

بعد یکسال بهار آمده میبینی که

باز تکرار به بار آمده میبینی که

بله هر سال از این جو های خطرناک یه دو سه ماهی ما رو میگیره . (تلفیق همه ساله بهار با این موج جالب جوی ، باعث شده ما بهار رو با این جریان های از نمیدونم کجا آمده ، اشتباه بگیریم.)

 

گلچهره مپرس...!

در تاریخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 توسط سپیده
سر کلاس نشستیم برای اولین بار ، مثل بشر !! " الف: نظام سیاسی خودکامه ، ب: نظام سیاسی قانونی "

یکی پا شده میگه میشه لطف کنید بگید ما کودومیم 

میگم هرچه سریع تر نیشتو ببند گندرو زدی

اینم از معایبه بشر بودنه !!!


به قول یکی از دوستان خوشا به حال آنانکه وبلاگشون افتاده تو مسیر ترانزیتی...!

خبری نیست به جز ، تبلور شدید یک احساس جلبکی...!!

در تاریخ شنبه ششم فروردین 1390 توسط سپیده

تو ، امروز با آن دم نصفه ات و با آینده ناگواری که داری ، توی این تنگ کوچولو رقصیدی...من ، این روز ها کروکی ام روی فرش می افتد ، از بس جلوی این تلویزیون  فیلم (؟) میبینم...!! حس جلبکی پیدا کرده ام ، دارم جلبک میشوم ! با این حساب ، من که جلبک بشوم و تو که ماهی بمانی ، فامیل خواهیم شد . توی تنگ تو  ، جنبه های جلبک نشده ی من شکل میگیرد...

تو یک ماهی مریضی ، دمت هم نصفه است ، معلوم نیست که چشمت هم کور نشود و تنت هم زخم نشود ، با این وجود هی توی این تنگ وول میخوری و میرقصی و من را توی فکر میبری...   و ، اما من ، نه چشمم کور است و نه تنم زخمی ، بعد از دیدن یک دوره بیست و چهار ساعته ی فیلم (؟) ، بعد از ناکام ماندن یک احساس کوچولو درباره  خندیدن یا گریه کردن ، قیافه ام مثل جلبک میشود ...!!!

 تو فردا میمیری ، اما درون من تا خیلی وقت دیگر همچنان جلبک میشود چون بعد از تمام شدن  فیلم ها ی مسخره این تلویزیون که تمامی هم ندارد ، آدم ، نمیداند بخندد یا گریه کند !! ای خدا!!  توام با این حس جلبکی سرم را میخارانم میروم بخوابم ...زندگی چه چیزی شده است . فردا شاید ماهی  از توی آب آمده باشد روی آب ...ماهی های ما همیشه جنبه ی  زیست محیطی شان پایین است . فرطی میمیرند . مثل فکر های من ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عجیب ترین اتفاقی که برام افتاده اینه که فهمیدم "بدیع الزمان فروزانفر" مرد بوده ...!!! (نامرده کسی که فک میکنه  من بیسوادم !) آخه یکم بهم حق بدید...!  

دربی نوشت: به عنوان یه استقلالی اعتراف میکنم برد خوبی نبود .  به هر حال برای ما که توی عمرمون فقط دو بار طعم برد رو چشیدیم ( کلا دوبار ، حالا  از هر جنبش!!) مایه ی دلگرمی شد . خدا برسد به داد داییی که دوستش میداریم !!   

 

امید و امید که جاودان شود بهاران...

در تاریخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 توسط سپیده

قبل از هرچیزی خیلی دوست دارم بگویم که این قافله عمر عجب میگذرد !! (باور بفرماید  ما خیلی دوست داریم  شعر بگوییم یا لااقل ، بخوانیم . اما از بخت بد ، هیچ از شعر سرمان نمیشود...بنابراین همین که میتوانیم یک نیم بیت را بنویسیم ، برای فریفتن ذهن شما بزرگواران کافیست!!) .

کلا پیدا کردن دو نفر که عینا یک جور فکر کنند کار سختیست .  (با این وجود ، ابتدایی که بودم یک نفر بود که کپی برابر اصل من بود . نیلوفر هم از مشهد تازگی ها تلفن کرد و گفت که بابا این جا چه کار میکنی تو؟! ...)  بالاخره استثنا هم وجود دارد دیگر . با استناد به اصل بالا بعضی ها هفت سینشان: سیر و سکه و سماق و ... از این هاست و بعضی ها : ساندیس و سیب زمینی و سهام عدالت و سرکوب(!) و... و خیلی ها هم : ساز و سبیل و سداقت(صداقت) و ...و گروه بعدی را نمیگویم فقط اشاره: سرٍ سبز و سرخٍ زبان...!!!

 

من از دوران طفولیت ، همیشه برایم سوال بود که لحظه های سپری شده ، کجا میروند...شما من را تصور بفرمایید که توی قنداق دارم به واقعیت درک نشده ی زمان فکر میکنم ...! ولی انصافا همین حالا هم درک این مقوله عجیب ، برایم به سختی درک فیزیک کوانتومی است!! دارد عید میشود.

 

اما ، آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار ، تا بردمد خورشید نو ، شب را ز خود بیرون کنید...

 

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی  (فاضل نظری)  

 عید همه مبارک!

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستان گویا  وبلاگشون رو حذف کردند ، از همین جا عید رو بهشون تبریک میگم . امیدوارم هنوز ما رو بخونن !! به هر حال ازین که ایشون انقدر بی سر و صدا زدن وبلاگشون رو حذف کدند ناراحت و (گله مند) شدیم ...!! منتظر ظهور وبلاگ جدیدشون هم هستیم.

 

آب و آسیاب

در تاریخ یکشنبه یکم اسفند 1389 توسط سپیده
آب از آسیاب می افتد ، اما دوباره برمی گردد چرا که تلمبه دارد!! (گفتم که بدانی !) این روز ها بیکارم و هی سرم می خارد...دارد عید میشود.

چند سالیست که عجیب عید می شود. همه شلخته و درهم می آیند عید دیدنی. ماهی مان همیشه زود میمیرد...ما که نمیدانیم این چه طور عید دیدنیی است !! سفر نمیرویم.

این طوری که والدین محترم ما را دم به ثانیه مییچانند ، هر بزغاله ای هم که باشیم ، باید بفهمیم که امسال مثل سالهای "دگر هم" خبری از سفر نیست . البته ما خودمان هم میل باطنی نداریم .

مدرسه هم بفهمی ، نفهمی اردوگاه دشمن شده است...حرفش را نمیزنم که فیوز مان می پرد و کنتورمان بالا میزند!

راستی کنتورما خراب است ، پول زیادی برایمان می نویسد . چند روز پیش یک بنده خدایی یقه کنتورشان را گرفته بود، چه سیلی هایی هم میزد ! زور فقط میرسد به کنتور! و همه این روز ها به کنتورهایشان مشکوک اند...

من که  جیب مبارک ندارم پس زیاد درین بحث ها دخالت نمی کنم که خدایی نا کرده داغ کسی تازه نشود که طاقت تازگی داغ دیگران را ندارم !!( دستم بر اثر ناخنک زدن به سیب زمینی روی شعله ، سوخته و مدرک جرم شده ، چه دردی دارد وقتی تازه می شود !! نصیب نشود) 

حالا که فکر می کنم ما که نه جیب مبارک داریم و نه گور مبارک و نه هر چیز دیگری ، بیخودی پا کرده ایم توی کفش همایونی بزرگان (!) . و حالا که این طوری است ، اصلا بیخود کرده ایم پا توی کفش کسی کرده ایم . همین که پایمان توی کفش خودمان است برایمان کافیو وافیست! (البته دستمان هم توی جیب بابایمان است) با این اوضاع قضیه کفش و کلاش و  این حرف ها منتفی است چرا که حقیقتا داریم "گزافه گویی" می کنیم و واجد شرایط پاتوی کفش دیگران کردن نیستیم . البته بهمان هم گفته بودند و خودمان هم داریم درمی یابیم!

ما فقط یک عالمه مشق ننوشته داریم و یک خروار(خربار!!)  کتاب ناخوانده و لابد و لابد،یک آآآسمان پرستاره هم برای آینده!!! 

کشاورزی ، سه مرحله دارد: کاشت ، داشت ، برداشت .

می گویند ، تحصیل هم مثل کشاورزی است . (البته  این را هم گفته اند که دنیا مزرعه آخرت است ). گویا اخیرا (خبر رسیده ) این مراحل  برای تحصیل از سه مرحله به دو مرحله ، کاهش پیدا کرده و مرحله سوم کلا از میان رفته...!!! (البته خدا شاهده ما دوست داشتیم علاوه بر این سه مرحله ، مرحله چهارمی هم برای فروش محصولات کشاورزی و امثالهم وجود داشت که از ابتدا کسی به ما و نظر ما محل نگذاشته و نمی گذارد...!)

به ما چیز های زیادی یاد داده اند .  مثلا گفته اند که دنیا  مزرعه آخرت است . آدم ، هر چه بکارد (مرحله کاشت) در آخرت برداشت می کند (مجموعا مرحله داشت و برداشت ) ، که امیدواریم دست کم ، در تشبیه این دو تحریفی به وجود نیاید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می گفتم روزی که تو باز آیی ،من قلب جوانم را چون پرچم پیروزی ، بر خواهم داشت...! وین خون شکوفان را !!

کلوب مسدود است!!!!!!! نمیگشایم دهان .

چیزی نمانده است

در تاریخ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 توسط سپیده

زندگی مرده به بیراه زمان         کرده افسانه هستی کوتاه

 

تمام دلخوشی های  پوچ زندگیم را کنار گذاشته ام ، چیزی نمانده !!! دیگر خیالی نمانده است ، ملالی هم !

هیچ کوفت و زهر ماری هم نمانده ...! بعد از مرگم یارانه هایم را به تو میبخشم  .( حالا صبر کن ، ببین  میمیرم یا نه!!)

دیگر هیچ کجای دنیا ، هیچکس مهربان نمیشود... ما هم که وسط این خیل انقلاب ، گرفته ایم خوابیده ایم .

دیگر به هیچ چیز امیدی نیست .

آه ، خدای من !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غم میگیریم ...!

بشکند دستی که فیلتر میکند ...بشکند! 

هفت خان ردیف

در تاریخ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 توسط سپیده
حساب می کنم ، بیست سال دیگر ، فقط بیست سال دیگر ، ردیف را تمام خواهم کرد !! آدم باید همیشه حساب و کتاب بکند ... دیگر مشق ردیف نمی کنم !

هفت نت ، هفت دستگاه و هفت خان ، ردیف میرزا عبدالله !

دیگر هیچ اراده ای پشت این نت ها نایستاده ، هیچ آهنگی هم . بگذار بروم کشکم را "بسابم "

هفت خانت ارزانی خودت میرزا ، وقتی جایش هیچ جا خالی نیست  .

 

در تاریخ شنبه نهم بهمن 1389 توسط سپیده
مدرسه 

این فوتبال ...

در تاریخ دوشنبه چهارم بهمن 1389 توسط سپیده
اولش حدود ده درصد امید به برد . با احتساب یاری خدا و ائمه می شود، حدود دوازده در صد . بایاری آیت الله های گرامی و حجت الاسلام های عزیز ۱۰۵ در صد میشود! ( ما سپاه اسلامیم ، آنها نیستند!)

دقایقی بعد از شروع بازی : اول امام علی ، آمده بعد از نبی ، دوم امام حسن ، سوم حسین شهید ، چارم زین العابدین ، محمد باقر است ...! اما از آن جایی که اهل ریسک نیستیم (به هیچ وجه!)در لحظات حساس ، فقط و فقط دست به دامان مختار شده ، چرا که ایشان مثل مهاجمان چادری کره ، سریع می باشند !!

تصور کنید ، با هر موقعیت خطرناک ، از ته هال به سوی تلوزیون حمله ور شده ، پس از کلی "هه" "هو" "ا" و بعد از کلی توضیح و تفسیر و پنج بار شوت شدن از سوی حاضرین به چهار جهت اصلی هال ، تا می آمدیم برگردیم سر جایمان دو باره موقعیت خطرناک ...و این طوری است که میانگین دوندگی من ، از میانگین دوندگی دو تیم بیشتر می ...

ضمنا برای گریز از پوست تخمه ، کنترل پرت شده ، بشقاب پرنده و نیز بالش و خیلی چیزهای دیگر باید در جای خالی دادن دقت کافی را به خرج داد که میزان جنب و جوش قابل توجهی میشود! (یهو دیدیم یک نفر تلوزیون را گرفته بود و میخواست پرتش کند پایین ، که با میانجیگری حضار محترم برای دقایقی منصرف شد !)

کاش یارانه ها را یکم بیشتر داده بودند، چراکه ، هزینه یک عدد تلوزیون شکسته ،دوعدد دست شکسته ، هفتاد میلیون نفر آدم سرشکسته ! یک خانوار مستاجر فراری ، نیم کیلو تخمه ، یک نصفه کنترل ،بی شمار اعصاب خط خطی و بالاخره ۹۹۴ فحش ارسالی... روی دستمان ماند !  

با هر حمله به طرف دروازه ما ، ۱۲ بار فحش به قطبی ، ۵۶۴ بار فحش دسته جمعی به جناب سعید لو ،۹ بار به حسین رضا زاده ، به رئیس فدراسیون قایقرانی ، به رئیس فدراسیون طناب کشی ، به تمام رئسا ... یک بار دعا به جان رحمتی ، مجددا ۱۳ بار فحاشی به دکتر (!) سعیدلو و هزاران فحش ارزنده دیگر...

 فردا ، پس فردا...

بعد از رفتن قطبی ، آقایان "هویچ مکر" قطبی را به علت نداشتن عکس با شورت ورزشی ، محکوم می کنند !!(چه دیر!)

خداداد و دایی را توی میدان اردبیل ، به دلیل اسطوره بودن دار می زنند!!

قطبی ، با در دست داشتن یک عکس با شورت ورزشی و پیراهن بارسا (!) بر می گردد!! تندیسش را توی میدان تهران می سازند!!

عادل را که هیچ کاریش نمی شود کرد، با دهن بسته (چسب پنج سانتی برق!!)می فرستند سر برنامه...

و تمدن در اقتدار دستان مردان آریایی شکل گرفت ، حالا بیا ببین ، اقتدار و تمدن آریا مردان را !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گذشته از این حرف ها امروز کارنامه دادن

ریاضی :۲۰

فیزیک :۲۰

شیمی:۲۰

زیست:۲۰

زبان:۲۰

بقیه :۲۰

دینی :۱۷ ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

عربی:۱۹؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

البته شایان ذکر است که ما از بدو تحصیل این درس هایمان ضعییف بود ! (اصولا درین دو درس هیچ استعدادی ندارم !!)      

 

خریت مطلق!!

در تاریخ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 توسط سپیده
توی سرم می کوبم و

این کتاب های چرت را

با بیچارگی تمام ، می خوانم .

چه می شود کرد . دندم نرم ، چشمم کور...

نکته این است که نه من ،

و نه تویی که ، آن روز پایت را روی پا انداختی ،

و بی خبر از هر چیزی

مثل سر درد ناشی از بلعیدن کتاب ،

جلوی چشم های خاک بر سر من ،

تقلب کردی ،

چیزی نمی شویم !!

 چه جای این حرف هاست .

میروم ،

فردا که خواستی دوباره،

از روی دست های من ،

رشته اعصابم را بپیچی دور انگشتت،

محکم میزنم توی گوشت که چهار دور

دور خودت بچرخی !

مهم نیست که برگه ام را پاره می کنند

 یانه

مهم این است که یادت می افتد

انقدر ها هم صبور و ابله نیستم

که فکر می کردی!

من فقط کمی ،خرم .

 

 

 

امروز برگم رو تحویل دادم ، خواستم برم بیرون از کلاس که ، کسی که میز پشتی من امتحان می ده ،

گفت وایسا باهم بریم . منم گفتم باشه . از من می پرسه : چند می گیری ؟ میگم بیست .

می گه :آخیش خیالم را حت شد!!!!!! من بعد از شنیدن صدایی مثل خاکبرسرت (!)بهش نگاه می کنم و

 می گم : واقعا خوبه که خیالت راحت شد .  حالا دیگر دوست دارم تروریست باشم تا هر چیز دیگری...